امیر مرا به خانه اش برد و چهره شیطانی اش را نشان داد!

 به گزارش سرویس حوادث جام نیـوز، بحث و دعوا یک پای زندگی پدر و مادرم شده بود، نه شب آرامش داشتیم و نه روز. در کنار این، خانواده پر جمعیت ما هم قوز بالا قوز شده بود تا جایی که خواهرانم تا بزرگ شدند و خواستگاری پیدا شد برای رهایی از این وضعیت تن به ازدواج دادند و من ماندم و دو برادرم و یک زندگی آشفته که نمی دانستم به کجا ختم خواهد شد و ...
 

اندام نحیفی داشت و سنش بیشتر از 15 یا 16 سال نشان نمی داد. دستانش را در هم گره کرده بود و به هم می فشرد. سرش پایین بود و هر ازگاهی نیم نگاهی به قاضی می انداخت. قاضی مشغول ورق زدن برگه های پرونده بود. نمی دانم در فکر دختر جوان چه می گذشت اما به راحتی می شد نگرانی و اضطراب را در چشمانش خواند، غوغایی در درون داشت.

 

وقتی قاضی از او خواست تا داستان زندگی اش را تعریف کند کمی خود را جمع و جور کرد، سری تکان داد و خودش را افسانه معرفی کرد. در ابتدا از جهنمی که پدرش برای او درست کرده بود سخن به میان آورد و گفت: از زمانی که به یاد دارم خانوادگی با مشکلات ناشی از اعتیاد پدرم دست به گریبان بودیم. برخلاف هم سن و سال هایم که سرشار از شور و شوق بودند و روزهای خوشی را در خانه و مدرسه تجربه می کردند اما شرایط من یک دنیا با آن ها تفاوت داشت. بحث و دعوا یک پای زندگی پدر و مادرم شده بود، نه شب آرامش داشتیم و نه روز. در کنار این، خانواده پر جمعیت ما هم قوز بالا قوز شده بود تا جایی که خواهرانم تا بزرگ شدند و خواستگاری پیدا شد برای رهایی از این وضعیت تن به ازدواج دادند و من ماندم و دو برادرم و یک زندگی آشفته که نمی دانستم به کجا ختم خواهد شد و ...

 

من و دو برادرم مدام در حال کتک خوردن از پدر معتادمان بودیم و هر روز به دنبال راه فراری برای نجات از آزار و اذیت های او می گشتیم اما راه به جایی نمی بردیم چون نه کسی را داشتیم تا به او پناه ببریم و نه در توان مادرم بود که مانع خشونت های او شود، البته از یک آدم معتاد بیشتر از این هم توقع نداشتیم و مجبور به تحمل شرایط بودیم.

 

فکر کنم 4 یا پنج ساله بودم که او دچار حادثه ای شد. مادرم می گوید که پدرم در ساختمانی کار می کرد که از ارتفاع سقوط کرد و پایش به شدت آسیب دید و هر چند برای مدتی مراحل درمانی را طی کرد اما به دلیل ناتوانی مالی آن را ادامه نداد، اوایل با درد آن می ساخت، بعد از این حادثه از پس هر کاری هم بر نمی آمد و در کنار دردش باید نان چند بچه قد و نیم قد را تامین می کرد. پدر در رفت و آمدهایش با دوستان نسخه های زیادی برای کم کردن دردش می شنید و تا چشم باز کردیم او را پای بساط مصرف مواد دیدیم و ...

 

تا چشم باز کردم شده بودم کتک خور پدر معتادم، زندگی ام تباه بود و اصلا امیدی به آینده نداشتم. به جای تحصیل کارم تامین مواد او از جاهایی مشخص بود. وقتی مواد مصرف می کرد با من خوب بود اما زمانی که خمار می شد به زمین و زمان گیر می داد و من و برادرانم را به باد کتک می گرفت. خواهرانم به خاطر همین فشارهای او تن به ازدواج دادند.

 

من از دو برادرم بزرگ تر بودم، همیشه فکر می کردم که اگر در خانه بمانند ممکن است پدرم آن ها را معتاد کند بنابراین با موافقت مادر از طریق یکی از دوستان خانوادگی و بعد از تعریف آن چه بر ما می گذشت برایشان کاری دم دستی فراهم کردیم تا به نوعی نجات پیدا کنند هر چند وقتی پدرم سراغ آن ها را می گرفت و خبری نمی شد من و مادر را به باد کتک و ناسزا می گرفت. در این شرایط و با همه سختی ها، مادرم هر چند کار چندانی از دستش بر نمی آمد اما باز هم مایه دلگرمی ما بود، خواهرانم نیز درگیر زندگی خودشان بودند و زیاد احوالی از ما نمی پرسیدند.

 

مرگ مادر شرایط را برایم بسیار سخت کرد، نمی دانستم بعد از او به چه کسی تکیه کنم، نه برادر بزرگی داشتم که دلم به او گرم باشد و نه پدر سالمی که به او تکیه کنم. مجبور بودم تحمل کنم چون کاری از دستم ساخته نبود. دلگرمی ام به دو برادر کوچکم بود. دختر جوان ادامه داد وقتی برای تهیه مواد پدرم بیرون می رفتم سری هم به برادرانم می زدم که در تعمیرگاهی مشغول به کار بودند، گویی از زندان آزاد شده بودند و من هم خیالم کمی راحت بود. در همین شرایط با جوانی آشنا شدم که تمام خلاء های ناشی از تنش های خانه را برایم پر می کرد، به دنبال راهی بود تا بتواند حتی برای لحظه ای مرا خوشحال کند و من نیز از این وضعیت و از این که می توانستم تا حدودی به آرامش برسم خوشحال بودم.

 

آشنایی با امیر کمی مرا به خود مشغول کرده بود و برای دیدنش لحظه شماری می کردم و ساعتی که پیش او بودم تمام دردهایم را فراموش می کردم و از سیر تا پیاز مشکلات و سرگذشت زندگی ام را برایش می گفتم تا این که یک روز یکی از همسایه ها ما را در پارکی حوالی خانه دیده بود و موضوع را به پدرم گفت. او پسر معتادی داشت و مرا برای پسرش می خواست و پیش پدرم دایم خودشیرینی می کرد و من هم چون زندگی پدرم را دیده بودم تن به این ازدواج نمی دادم اما چشم پدر معتادم را وعده های دروغین این همسایه گرفته بود و هر شب کتک می خوردم و یک روز به حدی مورد خشم پدر قرار گرفتم که فکر فرار به سرم زد. دختر جوان گفت: برای این کار خیلی با خودم کلنجار رفتم چون نمی دانستم چه پیش خواهد آمد اما بالاخره تصمیم گرفتم و به دنبال سرنوشتی نامعلوم از خانه خارج شدم. کمی در خیابان ها پرسه زدم تا این که شب شد و چون نمی خواستم به خانه برگردم به خانه امیر رفتم. او در شهر به تنهایی زندگی می کرد. روز بعد با پیشنهاد او به یکی از استان های همجوار رفتیم.

 

نمی دانستم با این کارم از چاله در چاه می افتم. بعد از گذشت دو هفته امیر آن روی خودش را نشان داد. او معتاد به مواد مخدر صنعتی بود. برای خودم جهنمی درست کرده بودم. تا چشم باز کردم کتک خور همان عشق خیابانی شدم، او هر سوء استفاده ای از من کرد و سرانجام یک روز مرا در آن شهر غریب رها کرد و دیگر هیچ خبری از او نشد.

 

چند روزی در آن شهر سرگردان بودم و گوشواره هایی که به یادگار از مادرم داشتم را فروختم و با هزار سر شکستگی به منزل پدرم برگشتم و یکی دو هفته شرایط سختی را پشت سر گذاشتم. حالا هم با راهنمایی یکی دیگر از همسایه ها شکایتی را از امیر مطرح کردم و الان هم منتظرم ببینم چه می شود و باید چه کنم؟

رکنا

110

جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶ -   اخبار حوادث - خبر از جام نیوز

کلیدواژه ها  :